اینترو

4 ساله که بودم فکر می کردم پدرم هر کاری رو می تونه انجام بده .

5 ساله که بودم فکر می کردم پدرم خیلی چیزها رو می دونه .

6 ساله که بودم فکر می کردم پدرم از همة پدرها باهوشتر.

8 ساله که شدم ، گفتم پدرم همه چیز رو هم نمی دونه.

10 ساله که شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها که پدرم بچه بود همه چیز با حالا کاملاً فرق داشت.

12 ساله که شدم گفتم ! خب طبیعیه ، پدر هیچی در این مورد نمی دونه .... دیگه پیرتر از اونه که بچگی هاش یادش بیاد.

14 ساله که بودم گفتم : زیاد حرف های پدرمو تحویل نگیرم اون خیلی اُمله .

16 ساله که شدم دیدم خیلی نصیحت می کنه گفتم باز اون گوش مفتی گیر اُورده .

18 ساله که شدم . وای خدای من باز گیر داده به رفتار و گفتار و لباس پوشیدنم همین طور بیخودی به آدم گیر می ده عجب روزگاریه .

21 ساله که بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأیوس کننده ای از رده خارجه

25 ساله که شدم دیدم که باید ازش بپرسم ، زیرا پدر چیزهای کمی درباره این موضوع می دونه زیاد با این قضیه سروکار داشته .

30 ساله بودم به خودم گفتم بد نیست از پدر بپرسم نظرش درباره این موضوع چیه هرچی باشه چند تا پیراهن از ما بیشتر پاره کرده و خیلی تجربه داره .

40 ساله که شدم مونده بودم پدر چطوری از پس این همه کار بر میاد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره .

50 ساله که شدم حاضر بودم همه چیز رو بدم که پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چیز حرف بزنم ! اما افسوس که قدرشو نتونستم خیلی چیزها می شد ازش یاد گرفت !

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط سعید نظرات () |

آگهی عجیب

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٩ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط سعید نظرات () |

زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای ساده صبحانه را برای شب هم آماده کند. یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، شام ساده ای مانند صبحانه تهیه کرده بود. آن شب پس از زمان زیادی، مادرم بشقاب شام را با تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بسیار سوخته، جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم ببینم آیا او هم متوجه سوختگی بیسکویتها شده است!

 در آن وقت، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به طرف بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روزم در مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن شب چه جوابی به پدرم دادم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا می کردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویتهای سوخته می مالید و لقمه لقمه آنها را می خورد.

 یادم هست اون شب وقتی از سر میز غذا بلند شدم، شنیدم مادرم بابت سوختگی بیسکویت ها از پدرم عذر خواهی میکرد

 و هرگز جواب پدرم را فراموش نخواهم کرد که گفت: عزیزم، من عاشق بیسکویتهای خیلی برشته هستم

 همان شب، کمی بعد که رفتم بابام رو برای شب بخیر ببوسم، ازش پرسیدم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویتهاش سوخته باشد؟

 اون منو در آغوش کشید و گفت: مامانت امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و خیلی خسته است. بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز کسی را نمی کشد!

  زندگی مملو از چیزهای ناقص... و انسان هایی است که پر از کم و کاستی هستند

 خود من در بعضی موارد، بهترین نیستم، مثلاً مانند خیلی از مردم، روزهای تولد و سالگردها را فراموش میکنم.

اما در طول این سالها فهمیده ام که یکی از مهمترین راه حل ها برای ایجاد روابط سالم، مداوم و پایدار: درک و پذیرش عیب های همدیگر و شاد بودن از داشتن تفاوت با دیگران است

 و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد، و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و با انسان ها رابطه ای داشته باشی که در آن، بیسکویت سوخته موجب قهر و دلخوری نخواهد شد

  این موضوع را می توان به هر رابطه ای تعمیم داد. در واقع تفاهم، اساس هر روابطی است. هر رابطه ای با همسر یا والدین، فرزند یا برادر، خواهر یا دوستی!

 کلید دستیابی به شادی خود را در جیب کسی دیگر نگذارید، آن را پیش خودتان نگهدارید

بنابراین، لطفاً یک بیسکویت به من بدهید، و آره، حتی از نوع سوخته که حتماً خیلی خوب خواهد بود!

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط سعید نظرات () |

اکبر عبدی همبازی مرحوم حسین پناهی، خاطره‌ای از همکار سابقش می‌گوید که خواندن آن خالی از لطف نیست.


اکبرعبدی می‌گوید: «یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن. گفتم: حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟! گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟ گفتم: آره. گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سرراه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت. من فقط دوستش داشتم

نوشته شده در پنجشنبه ۸ مهر ،۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط سعید نظرات () |


قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.

عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند!

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!

کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.

گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد!

در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می‌طلبم.
نوشته شده در پنجشنبه ۸ مهر ،۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط سعید نظرات () |

این یک تست روانشناسی است که توسط زیگموند فروید طراحی شده.

فرض کنید که در خانه هستید و پنج اتفاق زیر همزمان پیش میاد.

1- تلفن زنگ میزنه

2- بچه تان گریه میکنه

3-یکی داره در خونه رو می زنه و صداتون میکنه

4- لباس ها را بیرون روی طناب پین کرده اید و بارون میگیره

5- شیر آب رو در آشپز خانه باز گذاشتید و آب داره سر ریز میشه

خب حالا با این وضعیت شما به ترتیب کدوم کارها رو انجام میدید؟ یعنی از شماره ی 1 تا 5 رو با چه اولویتی انجام میدید؟

اولویت های خودتونو تعیین کنید و برای تحلیلش پایین صفحه رو ببینی


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٩ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ توسط سعید نظرات () |

شهر مکه که یکی از شهر های مقدس مسلمانان بوده و هم ساله پذیرای میلیون ها مسافر از سراسر دنیا برای انجام مناسک حج است، برای نصب بزرگترین ساعت دنیا انتخاب شده. دولت عربستان قصد دارد با نصب این ساعت در آینده پایه گذار استاندارد زمانی جدیدی به نام Mecca time باشد و در کنار استاندارد گرینویچ عرض اندام کند.

شمارش لحظات برای این ساعت همزمان با آغاز ماه مبارک رمضان در مکه آغاز شد. ارتفاع این ساعت ۳۸۰ متر بوده و برفراز یک برج به ارتفاع ۵۷۷ متر در مرکز شهر مکه و نزدیک به مسجد الحرام نصب شده است. صفحه این ساعت در چهار وجه با قطر ۴۶ متر، غروب ها از فاصله ۱۷ کیلومتری دید دارد.

این ساعت به کمک دو میلیون لامپ LED روشن می شود. رنگ این لامپ ها در اوقات پنجگانه نماز سبز خواهد بود. برای تصور عظمت این مجموعه می توان گفت که این آسمان خراش ۶ برابر بزرگتر از برج بیگ بن در لندن است.

ساختمان برج که خود حکم پایه ای جهت قرار گرفتن این ساعت را دارد، شامل یک مرکز خرید، ۲۰۰۰ اتاق هتل و همچنین دارای فضای کافی جهت اقامه نماز برای ۳۰۰۰۰ نمازگزار می باشد.

از این پس چشم انداز زیبای این برج و ساعت هم به دیگر جاذبه های توریستی شهر مکه اضافه می شود.
 
نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٩ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ توسط سعید نظرات () |

دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند.
 
خداوندا دستهایم خالی است ودلم غرق در آرزوها -یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا
گردان یا دلم را ازآرزوهای دست نیافتنی خالی کن

اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید. 
 
آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلکه دشواری رسیدن به سهولت است . 
 
وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر می
کنند، نه رفتار و عملکرد شما 

سخت کوشی هرگز کسی را نکشته است، نگرانی از آن است که انسان را از بین می برد .

اگر همان کاری را انجام دهید که همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید
که همیشه می گرفتید .

افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلکه کارها را بگونه ای متفاوت انجام می
دهند.  
پیش از آنکه پاسخی بدهی با یک نفر مشورت کن ولی پیش از آنکه تصمیم بگیری با چند نفر. 
کار بزرگ وجود ندارد، به شرطی که آن را به کارهای کوچکتر تقسیم کنیم . 
 
کارتان را آغاز کنید، توانایی انجامش بدنبال می آید . 
 
انسان همان می شود که اغلب به آن فکر می کند . 

همواره بیاد داشته باشید آخرین کلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد. 
 
تنها راهی که به شکست می انجامد، تلاش نکردن است . 

دشوارترین قدم، همان قدم اول است . 
 
عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید . 
 
آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد . 
 
وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است که شما چیز زیادی از آن
نخواسته اید . 


من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت، من خوشی های بسیار خواهم آورد من
ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد، زیرا شادمانی او شادمانی من است.

جناب پزشکی ممنونم منوهمیشه مورد لطف قرار میدی.

نوشته شده در شنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٩ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ توسط سعید نظرات () |

Design By : Night Melody